تبليغاتX
نوای بی صدا




















نوای بی صدا

لحظاتم را گذراندم تا به خوشی برسم اما افسوس که هرگز ندانستم خوشی همان لحظاتی بود که گذراندم

سلام بچه ها

خوبین ؟ خیلی از دوستان کامنت خصوصی گذاشته بودنو جویای احوالم بودن و میخواستن ببینن که چهارشنبه چی شد .. خوب الان می گم

جیگلم واسه روز 4شنبه از سر کارش مرخصی گرفته بود که باهم بریم تهران .. سه شنبه که اومد خونه بهش گفتم به بابا بگه که فردا میخوایم بریم تهران ... به بابام که گفتیم ، مخالفت کرد .. بهم میگفت واسه چی میخوای بیخودی بری تهران و بپیچی به دست و پای آجیت ؟ آجیمم گفت که من خودم میخوام ببرمش تا تنها نباشم و واسه خاطر کارای پایان نامه ام میخوام برم .. خلاصه با هزار بدبختی راضیش کردیم .. به بابام نگفتیم که واسه چی داریم میریم .. آخه من دوس ندارم بابام اینا واسه مشکل کوچیکی که دارم خودشونو ناراحت کنن و نگران سلامتی من باشن

صبح زود سوار ماشینای اسکانیا شدیمو ساعت 12 رسیدیم تهران .. اصلا از ترمینال غرب تهران خوشم نمیاد .. هر چی ادم بیشعور و پررو هست ریختن اونجا .. چقد هم بزرگه ترمینالش(تا حالا داخل ترمینال نرفته بودم) .. خوبه تنها نرفته بودما وگرنه باید 2ساعت تو ترمینال دور خودم میچرخیدم که تازه بفهمم از کجا باید برم بیرون و سوار ماشین بشم .. آجیم رفت نمازشو خوندو بعدش باهم رفتیم ناهار خوردیم و بعد هم با بی ار تی رفتیم داخل تهران و بازار گردی ..

چقد بزرگه پاساژای تهران .. اول رفتیم شانزه لیزه و کلی خرید کردیم بعد هم رفتیم کوچه برلن .. بعضی از این تهرانیا چقد جون سختن و اصلا تخفیف نمی دن .. بیچاره اصفهانیا که اسمشون بد در رفته !!

توی یکی از خیابونا که فک کنم همون طرفای پاساژ شانزه لیزه بود چشمم افتاد به این نوشته : زندگی بدون مرز ! عکس یه پرنده هم بالاش بود . تو این فکر بودم که ای کاش منم پرنده بودم .. وای چه عشقی میکنن این پرنده ها .. پرواز تا بی نهایت ! فارغ از هر درد و غم ...

همین جوری داشتیم می گشتیم که یه نگاهی به ساعت انداختم دیدم سه و نیم شده .. آجیم گفت بدو بریم که دیر شد .. من گفتم با خط واحد بریم ولی آجیم گفت خیلی طول میکشه تا برسیم .. با تاکسی رفتیم و دقیقا 2 ساعت تو راه بودیم .. ترافیک سنگین بود و بارون هم میبارید ..

بالاخره رفتیمو رسیدیم مطب آقای دکتر و ...

اینکه چه اتفاقی افتاد و چی شد رو فقط به دوستای جیگر طلام به صورت خصوصی میگم.. بقیه بمونن تو خماری!

اینو بدونین که بعدش دپرس شده بودم حسابی .. حال و حوصله هیچی رو هم نداشتم .. آجی کلی دلداریم داد تو راه .. اما خیلی دلم گرفته بود از خدا .. آخه ادم انقد خرشانس میشه ! دله منم مث آسمون اون روز بارونی بود .. حالم اصلا خوش نبود ..

سوار ماشین شدیم و یک و نیم ساعت طول کشید تا بیایم ترمینال ...

اصلا از تهران خوشم نمیاد .. تو تهران نصف عمر آدم بر باده و تو ترافیک و پشت چراغ قرمز و تو مسیرای طولانی میگذره .. آب و هواش هم که خوب نیس.. البته چهارشنبه بارون میبارید و هواش الوده نبود .. ولی تابستونا که برم تهران همیشه سوزش چشم دارم !

هر کی هم که تو تهران غریب باشه بدبخت میشه و راننده های بی وجدان جیبشو خالی میکنن .. تو ونک خیلی خسته شده بودیم و میخواستیم یه مسیر خیلی کوتاه رو دربست بریم که راننده گفت 10 تومن میبرمتون .. داشتیم برمیگشتیم که گفت 7 تومن .. 6 تومن .. 4 تومن ... همین جوری داشت میومد پایین .. خوب مرتیکه از اولش بگو 4 تومن دیگه

اگه ابهر میخواستیم اون مسیرو دربست بریم 2تومن بیشتر نمیبردن .. اون وخ این آقا میخواست 5 برابرشو بگیره .. خیلی راحت مردمو می تیغن و ککشونم نمیگزه ..

ترمینال که رسیدیم رفتیم دو تا بلیط زنجان گرفتیم و بعد هم من رفتم با دلی غمگین و خسته تکیه دادم به یه دیوار و منتظر موندم که آجیم نمازشو بخونه و بیاد ..

داشتیم تو حیاط ترمینال قدم میزدیم که پشت سرمون چن تا مرد داشتن با صدای بلند حرف میزدنو میخندیدن .. برگشتم دیدم بله ، آقایون خوش تیپ کرد دارن از پشت سرمون میان ! به آجیم گفتم یه نگاهی به پشتت بنداز ببین کیو میبینی ؟ برگشت پشتشو نگاه کرد بعد دوتایی بهم نگاه کردیمو خندیدیم .. دیگه نمیتونستم درست راه برم از بس که خندیدمو و دل درد گرفتم ! نمیدونم به کردی بهمون چی میگفتن نامردا .. از کردی فقط فوشای ناموسی رو بلدم .. به آجیم گفتم بذار منم فوششون بدم .. از اون فوشایی که بلدم ! آجیم گفت ولشون کن .. کردا آدمای گیری میشن و دیگه ول کنمون نمیشنا .. نوک زبونم بودا ولی ترسیدم و نگفتم .. آخه خیلی معنی بدی داره فوشای کردی من ..

بعدشم دیگه هشت و نیم شد و سوار ماشینمون شدیم .. خیلی از صندلیا خالی بود .. منم به بهانه راحت تر خوابیدن رفتم پشت ماشین تنها نشستم .. سرمو به شیشه تکیه داده بودمو داشتم به کارایی که خدا با من میکنه فک میکردم که کمک راننده که داشت از کنارم رد میشد اومد بهم گفت : غم نخور غصه نخور ببین دنیا دست کیه ! خیلی آدم توپ و شارژی بود .. پیر بود ولی دلش جوون مونده بود ..

اینم از قضیه تهران

پ.ن: یه نفر ازم خواسته که وبلاگمو بذارم کنار و دیگه ننویسم ! منم میخوام به حرفش گوش بدم .. میدونم که الان با خوندن این پست از دستم ناراحت میشه .. ولی باید میومدم و میگفتم که دیگه نمیخوام بنویسم .. دلیل دوم ننوشتنم درسمه .. دیگه میخوام یه خورده هم درس بخونم .. همش یه ماه مونده تا امتحاناتم .  پستایی که قرار بود بذارم ولی نذاشتم زیاده .. ولی دیگه بیخیال .

پ.ن : این وبلاگ باعث شد که من خیلی چیزا رو بفهمم .. اینکه فقط خدا میتونه راز دار باشه و بنده هاش همه مث همن و هیچ کدومشون قابل اعتماد نیستن ! اینکه خیلی از اونا دورو ان و نمیشه با حرف زدن و تو دنیای مجازی شناختشون .. مخاطب این حرفای من فقط یه نفر نیس و هر کسی که اینو میخونه خودش میدونه که منظورم کیه !

پ.ن : از همه دوستان نتی که توی روزای دلتنگیم هم دردم بودن ممنون .. از اونایی هم که من فک میکردم که میتونن کمکی برام باشن و میتونم روشون حساب کنم اما اشتباه میکردم ممنون .. از یه نفری که فک میکردم که میتونه راز دار خوبی برای درد دلم باشه ولی نبود ممنون .. از مری جون و نازنین عزیزم که خیلی کمکم کردن ممنون .. از اونایی هم که فک می کنن من دلشونو شکستم ویا باعث ناراحتیشون شدم عذر میخوام

پ.ن : راستی لازمه به یه نفرم بگم که در مورد من اشتباه میکنی .. همون لحظه که رفیقت بهم اس ام اس داد فهمیدم که کار تو هست .. خیلی ضایع بود و فهمیدنش خیلی هم سخت نبود .. ولی اینکه چرا خواستی امتحانم کنی برام جای تعجب داره ! و اینو بدون من شماره همه دوستای نتیمو دارم و باهاشون در ارتباطم و اگه مشکلی داشته باشم باهاشون مشورت میکنم و درد دلمو بهشون میگم و این ارتباط فقط در حد حرف زدنه و نه چیز دیگه که تو فکرشو میکنی ! همین

 

امیدوارم هر چه زودتر به هر آرزویی که از ذهن و دلتون میگذره برسین و مث من انقدر بدشانس نباشین ! و امیدوارم که خدا با همه بنده هاش مث من بد نباشه ...

در پناه حق

خدانگهدار

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:18 توسط هستی| |

سلام

خوفین؟ من اصلا خوف نیستم.. معده ام به شدت درد میکنه .. به هیچ وجه حاضر نبودم که برم دکتر .. اما خواهرم کلی نصیحتم کرد و به زور منو برد دکتر .. بهم می گفت که چرا به خودت ظلم میکنی و با کی داری لج میکنی ؟

دکتر هم کلی قرص داد بهم .. چن تا قبل از غذا چن تا بعد از غذا چن تا هم وسط غذا باید بخودم ... حالم از هر چی قرصه بهم میخوره .. احتمالا باید تا یکی دو هفته هم از تخم مرغ و سیب زمینی تغذیه کنم .. میوه و آب میوه و چای و خیلی چیزای دیگه هم ممنوع !

اسم خودشونم میذارن دکتر .. بهشون بگی سرم درد میکنه میفرستن سونوگرافی.. بگی دلم درد میکنه مینویسنت بری سی تی اسکن !!!!

همشون مث همن .. یکی از یکی بدتر ! بی خیال

دیروز خیلی بی حال نشسته بودم سر کلاس زبان .. دوستام بهم میگفتن چرا ناراحتی و حواست سر کلاس نیس.. ناراحت نبودم اما راس می گفتن حال و حوصله درسو نداشتم .. حواسمم نمی دونم کجا رفته بود ؟

کلاس که تموم شد رفتم واسه خودم قاقا بخرم .. داشتم از خیابون رد میشدم که یه پراید با سرعت نور داشت میومد به طرفم .. یهو به خودم اومدم دیدم تصادف کردم .. ماشین از رو پام رد شده بود .. از دستم خون میومد.. پسره بیشعور اومد پیشم گفت خانوم حواست کجاست .. منم گفتم زدی پامو له کردی شاکی هم هستی؟ .. راننده خیلی اصرار کرد که منو ببره بیمارستان اما راضی نشدم و بهش گفتم لازم نکرده .. آخه تنها بودم !

یه پیرمرده که اون طرفا مغازه داشت اومد و با پسره دعوا کرد .. دو سه تا هم فوش بارش کرد .. بعدشم دستمو گفت برد مغازه اش و رو صندلی نشوند .. کم مونده بود که گریه ام بگیره .. مرده اب معدنی و چسب زخم و دستمال بهم داد .. خیلی با مرام بود ..  خیلی اصرار کردم که پول وسایلارو حساب کنه اما گفت نمیخواد .. یه کمی نشستم پیشش و باهاش حرف زدم .. بهم گفت کار خوبی کردی که باهاش نرفتی دکتر، چون به این موجودا نمیشه اعتماد کرد ... همچین از ته دل این پسرا رو فوش میداد که نگو .. منم دلم خنک شد حسابی !

تا حالا آدمی به خوبیه اون ندیده بودم

چقد این آدما باهم فرق دارن .. یکی خیلی انسانه و جوون مرد .. یکی هم نامردی از سر و روش میباره

چن ماه پیش که با خواهرم رفته بودیم خرید خواهرزادم افتاد زمین و لبش جر خورد .. صورتش و دهنش پر خون شده بود .. خیلی هم ترسیده بود و مدام گریه میکرد .. از یکی از مغازه های اطراف یه لیوان خواستم که یه کمی بهش آب بدیم و صورتشو بشوریم اما گفتش نداریم .. گفتم آقا نترس لیوانو بده پولشو حساب میکنیم .. همین که گفتم پولشو میدیدم رفت یه لیوان یک بار مصرف آورد و گفت که نمی دونستم که لیوان دارم

کلی ته دلم فوشش دادم .. آدم هم انقد نامرد میشه آخه؟؟؟؟؟

قضیه تصادفمو نمیخواستم تو خونه بگم اما وقتی رسیدم خونه همه دستمو دیدن و پرسیدن چی شده ؟ منم از اول تا آخرشو بهشون گفتم

داداش کوچیکم میگفت باید میذاشتی میبرد دکتر تا حالش جا میومد .. اما داداش بزرگم گفت کار خوبی کردی نرفتی دکتر

تا حالا تصادف نکرده بودم و این اولیش بود

یه کوچولو هم ترسیدم!

امروز هم حسابی بهم تو دانشگاه خوش گذشته .. چون دیر رسیده بودیم با دوستام رفتیم بوفه نشستیم .. وای که چقد ته کلاس بهم خوش میگذره ! امروز نمیدونم چم شده بود خیلی حرف میزدم سر کلاس .. پسرای کلاسمون جون میدن واسه مسخره شدن .. سوژه خنده ان فقط .. آخرش استاد صدام و زد و گفت تو که آروم بودی چی شده حالا کلاسو گرفتی رو سرت ؟ دوستم گفت آخه دیروز تصادف کرده شوک وارد شده بهش .. استاد ازم پرسید چیزیت هم شده؟ گفتم نه بابا ، یارو یه جوری بهم زد که همه زخمام زیر پوستیه !!

بعد از کلاس هم رفتم پیش پیرمرده و قاقالیلی خریدم .. همین که رسیدم مغازه حاجی بلند شد و باهام احوال پرسی گرمی کرد .. بعدشم ازم پرسید دانشجویی ؟ گفتم آره .. بهم گفت که تو شهر غریب باید خیلی مواظب خودت باشی تا دردسری برات درست نشه .. منم گفتم حاجی من مال همینجام و خیلی هم غریب نیستم تو این شهر !

یه کمی هم باهاش حرف زدم بعدشم دیگه سرویس رسیدو پریدم تو ماشینو اومدم خونه.

خدایی خیلی آقاست .. ای خدا چرا آدمایی امثال این مرد شریف دیگه پیدا نمیشه؟؟؟؟؟؟؟ همه شدن نامرد ، از بچه کوچولو گرفته تا پیرمردای خسیس و دو دره باز

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 21:37 توسط هستی| |

سلام

دیروز اعصابم بدجور بهم ریخته بود .. الان میگم چرا

از کتابخونه اومدم خونه دیدم هیچ کس نیس.. همه جا رو گشتم دیدم نه بابا خبری نیس .. همه رفتن ددر.. اومدم کامپیوترمو باز کردم هر چی دایل رو زدم کانکت نشد .. اه اه چه ضد حالی .. اعتبار کارتم تموم شده بود .. رفتم تلوزیونو باز کردم دیدم حاج آقاهای محترم (برادران آخوند) دارن سخنرانی میکنن .. خوب هر چی باشه از این بحث های سیاسی حال بهم زن که بهتره که ! از این سبز و قرمز و سفید دیگه حالم بهم میخوره .. قربانیای این ماجراهای سیاسی فقط ما بیچاره هاییم دیگه .. حالا بی خیال

هر وقت آخوندی رو میبینم یاد حرف حاج آقامون میفتم که سر کلاس آیین زندگی میگفت یه بار یه پسره تو قم بهش گفته بوده حاج آقا خدا بد نده سرت چی شده که با دستمال بستیش؟؟؟؟؟ عجب متلکی بابا .. خوشم اومد

داشتم قضیه دیروزو میگفتم .. تلوزیون رو هم خاموش کردم کنترلشم پرت کردم بره بخوره تو سر همون حاج اقاهه (میگن ادم از هر چیزی که بدش بیاد سرش میاد .. یه وخ خدا نکرده شوهر آخوند گیرم نیاد)

بعد هم گفتم چرا همه برن ددر من بمونم خونه ؟ رفتم جلو آینه و نیم ساعته آماده شدم که برم مغازه دوستم .. داشتم ادکلن میزدم که زنگ درمونو زدن .. اه .. مهمون ناخونده اومد .. دایییم اینا بودن .. از این زن دایی بزرگم اصلا خوشم نمیاد .. بهم میگفت دانشجو شدی عوض شدی دیگه ما رو تحویل نمیگیری !! (آخه کجای من عوض شده حرف مفت میزنی تو..)

مانتومو از تنم در نیاوردم که زود پاشن برن (مهمون نوازی رو حال کردین)

داییم وقتی مجرد بود خیلی باهاش صمیمی بودم اما بعد از ازدواجش خیلی عوض شد .. انگار دختر شاهو گرفته بود .. انقد از مرد زن ذلیل بدم میاد که نگو .. تا حالا فقط دو بار رفتم خونشون اونم با اصرار مامانم

همه داییامو دوس دارم ولی با مجرده صمیمی ترم .. مث داداش خودم دوسش دارم

بعد از اینکه مهمونا رفتن با بیحوصلگی مانتومو درآوردمو رفتم خوابیدم .. خیلی خسته شده بودم زود خوابم برد .. بازم مث چند روز پیش داشتم کابوس دریا و غرق شدن رو می دیدم که یهو یکی با یه چیز سنگین ، محکم زد تو صورتم بعدشم موهامو میکشید .. مث جن زده ها بلند شدم دیدم این وروجک 5/2 ساله اس .. آخه خاله جان تو با من چه مشکلی داری؟

آجیمم وایساده بودو به کارای دخترش میخندید .. (مث اینکه آجیم بهش گفته بوده برو خاله رو بوس کن بیدار بشه ، اینم که با روش خودش بیدارم کرد که زودتر نتیجه بده !)

یه سری هم داداشم یادش داده بود آورد رو صورتم چای ریخت .. ولی خدا رو شکر چایش زیاد داغ نبود ..

نمی دونم چرا با من انـــــــقـد لجه ..

شب هم موقع خوابیدن باعث شدم یکی ازم دلخور بشه .. بعدن هم از کارم پشیمون شدم .. ولی وقتی یکمی فک میکنم می بینم که زیاد هم حرفام بی ربط نبوده .. و باید یه کمی منطقی فک کرد و تصمیم گرفت . امیدوارم این حرف منو بفهمه .

قربان سر شما بروم . بـــــــــای

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:23 توسط هستی| |

 

ســـــــــلام

خوفین ؟

یواش یواش داشت دلم میگرفت که دایی جونم اومد خونمون .. یه کمی سر به سرش گذاشتمو خندیدم بعدشم نشستم جلو آینه و به وضع نا مناسب ابروهام رسیدم

داشتم به هیکل مضحک داییم میخندیدم (به شکم فربش )که داییم بم گفت خندیدنی انگار هلی کوپتر میخواد از رو زمین بلند شه .. هه هه چه ضدحالی

بعدشم آوردمش اتاقم و موهاشو اتو کشیدم و خوشگلش کردم که شاید یه دختری نگاهی بهش بندازه و نمونه دست مامان بزرگم بترشه !

بعدش هم بردمش ددر که یه کم تو شهر کوچول موچولومون بچرخیم ........

 هر وخ که مامان بزرگم میره تهران دکتر ، این مزاحم همیشگی میاد خونه ما شام و ناهار و ... یه رویی داره که نگو ، همه که مث ما خجالتی نیستن که !

مامان بزرگمم که هر ماه یه بار میره پیش دکترش و حدودا 150 تومن خرج میکنه و با یه بشکه قرص برمیگرده .. آخرشم این پا دردش خوب نمیشه

امان از دست این پیری ! منم که همون تو جوونی همه چی درد دارم .. معده درد و پا درد و قلب درد و غیره درد (قلبم یه چن روزی هست که تیر میکشه . نکنه عاشق شدم ؟ راستی قلب سمت راسته یا چپ ؟) .. پا دردمم به خاطر زیادی گشتنه .. امروز بعد از دانشگاه رفتم خونه عسل جون .. انقد حرف زدم که فک کنم بعد از اینکه از خونه شون در اومدم یه بسته قرص سر درد بخوره

همه فک و فامیلای محترممون هم از تهران اومدن اینجا عروسیه یکی از دخترای فامیل.. انقد از عروسی بدم میاد که نگو ! از رقص و آرایشگاه رفتن و در به در بازار گشتن و لباس خریدن حالم بهم میخوره !

خدا کنه همه فامیلا برن خونه مامان بزرگم اینا .. این روزا اصلا حوصله مهمون نوازی و ناز کشیدنو ندارم!

دلم واسه چرت نوشتن تنگ شده بود !

راستی یه سوال : به نظر شما میشه تو یه نگاه عاشق شد ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:13 توسط هستی| |

خدایا ، میخواهم پرواز کنم

به سیطره آسمان ، تا اوج کهکشان

میخواهم زندگی کنم اما

نه در این هوای غبار الود !

میخواهم زندگی کنم بدون غم

میخواهم از نو متولد شوم بدون گناه

میخواهم هر چیز را بهانه کنم برای شاد بودن

میخواهم شادی را بهانه کنم برای زندگی

و سپری بگیرمش در برابر غم

خدایا ، حرف زدن با تو بهترین مرهم برای درد های این دل است

پس میخواهم فقط تو همراز من باشی

و فقط تو همدرد دلم باشی

خدایا ، میخواهم بهترین باشم

بهترین های خلق

من می دانم که می توانم و آرام تلقین میکنم

میخواهم پنجره امید و ارزو را برویم بگشایم

خدایا ، میخواهم خوشبختی را لمس کنم

میخواهم جاده خوشبختی را به کندی حرکت لاکپشت طی کنم

میخواهم ببخشمش

کسی را که باعث همه دردسرهایم بوده

هر چند که او مرا نبخشد

جسم و جانم می تپد برای کسی که تا ابد میخواهمش

هرچند که او این را نداند

 

 

سلام

امروز بهترین روز زندگیمه ... یه روز پر از شادی و انرژی .. غم و غصه و مشتقاتش دیگه تموم شد .. از پنجره اتاقم انداختمشمون بیرون .. از این به بعد فقط میخوام کپسول روحیه باشم .. میخوام ظاهر و باطنم فرقی نداشته باشه .. همیشه و هر جا نیشم باز باشه .. میخوام بخندم که دنیا بروم بخنده .. هه هه .. صدای خنده دنیا رو شنیدین که داشت بروم میخندید ؟ (خوب مشکل از گوشاتونه من چیکار کنم !)

راستش وقتی دیروز استاد زبان عمومی مون داشت حرف میزد کلی از رفتارام خجالت کشیدم .. از مشکلات پیش پا افتاده یه کوهی از غصه برای خودم ساخته بودم و دقیقا مث پیر زنا خودمو تنها می دونستم .. اما دیگه شر و بر گویی و افسردگی بسمه ..

عصر هم تلفنی با یکی از دوستای جیگلم داشتم حرف میزدم .. یادش بخیر چن ماه پیش هم بهش زنگ زده بودم کلی پیشش ضایع شدم ! نمی دونم این تلفنمون چه مرگش شده بود که سر 4 دقیقه خود به خود قطع میشد .. خدا رو شکر دیگه این سری مشکلی پیش نیومد ! خیلی از حرفاش خوشم میاد .. خدایی منطقی حرف میزنه .. همیشه حرفاش روم تاثیر مثبت میذاره .. همیشه هوای منم داره ! خیلی جیگره .. هم خودش هم دوستش (البته تازگیا بی معرفت شده و دیگه نمیاد بهم سر بزنه )

به احتمال خیلی زیاد هفته بعد به دلیل یه مشکل کوچول موچولو میخوام برم طــــهران .. شاید قابل حل باشه و شاید هم نه ! زیاد مهم نیس ... با یکی از دوستان میخوام برم .. با جیگــــــــــل خودم ! چه خوبه که همیشه بهترین ها کنارمن

بعد از اینکه کارم تموم شد میخوام برم یه کمی هم شیطونی کنم و کارای نیمه تمومم رو تموم کنم... اگه وقت شد خرید هم میرم

یه سری هم به این تعاونی شترمرغ داران سمانه و مرمر جون میزنم ببینم که کارا چطور پیش میره .. یه وخ تک خوری که نمی کنن !

بعدشم دیگه باید برگردیم دیگه

هر گریشین بیر گدیشی وار

پ.ن : مطمئنا هیچ کس معنی این جمله بالایی رو نفهمید .. خوب به من چه که شما ترکی متوجه نمیشین !

پ.ن : چاکر همه فرشته های روی زمین هم هستیم (قابل توجه عسل جون)

پ.ن : راستی این روزا هر کی منو میبینه میگه واااااااای هستی تو چقــــد لاغر شـــــــــــــدی !... شاید دلیلش درد شدید معدمه .. متاسفانه دکتر بهم گفته که نباید میوه بخورم .. منم که مث بچه خوب حرف دکترو گوش میکنم و بجای صبحانه هم میوه میخورم !!!!  عسل تو که منو میبینی بگو : واقعا من لاغر شدم ؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن : خدا کنه حالا که میخوام غم و غصه ها رو دور بریزم پستچی نیاد و بهم ضد حال نزنه !

چاکر همتونم هستم

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:13 توسط هستی| |

آسمان خاموش است

عشق دیگر نمی تابد

نمی بارد

نمی خواند

عشق دیگر نمی روید

بر چشم ها،

بر دست ها،

بر دل ها،

نمیشیند

خزان قلب عاشق را

دگر رنگین نمی سازد

همه خاموش و حیرانند

چرا خورشید نمی خندد؟

چرا دیگر

آبشار نمی رقصد؟

همه مبهوت و گریانند

چرا مهتاب

 تن آب را

 دیگر نمی بوسد؟

 

سلام .. امروز خیــــــــلی دلم گرفته .. فقط منتظره یه چیز کوچیک بودم تا خودمو خالی کنم ... نمی دونم چرا هیچ وقت اون چیزی رو که میخوام برام پیش نمیاد ..

داشتم دفتر شعرمو میخوندم که چشمم افتاد به این شعر ... کاملشو ننوشتم .. فقط تیکه هایی رو که خیلی دوست دارم رو اینجا نوشتم ... هر وقت که دلم میگیره بی اختیار به یاد (...) میفتم .. یعنی اونم میدونه که چی به سرم اومده؟؟؟ هرگز نمی بخشمش

چقدر بده که جز خودم دختره دیگه ای خونمون نیس که باهاش درد و دل کنم

میدونم کاری که میخوام انجامش بدم اشتباست.. امیدوارم که تنها بودنم مشکلات جبران ناپذیر برام پیش نیاره

نمی خواستم دوباره بنویسم ..

فقط اومدم بگم برام دعا کنین .. به دعا خیلی اعتقاد دارم .. مخصوصا دعای یه نفر که فک میکنم همیشه مستجاب میشه

اگه مشکلات خودم حل بشه بازم به نوشتن ادامه میدم

بای تا ؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 15:59 توسط هستی| |

 

هر کسی باید حقیقت زندگیشو بپذیره ، حالا چه تلخ باشه و چه شیرین ...

چقدر لحظه ها سریع از پی هم میگذرن ! امروز به اندازه همه روزهایی که نزیسته ام دلتنگم ، دلتنگ روزهای خوش !

بی اعتنا از کنار آدمای این کره خاکی رد میشم و آروم اما سنگین قدمامو رو زمین میذارم .. دوباره به یاد روزای سختی که گذروندم میوفتمو بی اختیار گریه میکنم ...

از وقتی که چشمم به زندگی و دنیای بی وفا باز شد، از وقتی که تازه از دوران کودکیم فاصله گرفته بودم ، تو خونوادم متوجه بعضی چیزا میشدم که فقط می دونستم این چیزا باید یه راز بمونه و نباید به کسی در این موردچیزی بگم چون مسئله ی آبرویی بود .. کم کم به این وضع عادت کردم .. عادت که نه ولی یه جورایی سعی کردم که خودمو درگیر این قضیه نکنم اما... نمیشد ! تو دوران حساس نوجوونی به مشکلات خونوادگی که فکر میکردم تاثیر بدی تو روحیه ام میذاشت .. خونه و زندگی مون بوی غم گرفته بود .. چشم انتظاری مادرم و نگرانی پدرم داغونم میکرد .. با در خفا و دور از چشم همه گریه کردنای مادرم می شکستم ولی کاری ازم بر نمیومد جز دعا و گریه که زودتر این بی قراری ها به پایان برسه .  همه خسته بودیم ، خسته از دربه دری ، از بلاتکلیفی ... پامون به کجاها که باز نشد ، به خاطرش چه کارایی که نکردیم !؟ هر کسی چیزی از خودش میگفت اما تنها امیدمون به خدا بود .. ذره ذره خورد شدن و شکستن پدرو مادرم رو از چهره خسته شون میفهمیدم ... همیشه ناراحت و بی قرار بودیم ..کارمون شده بود چشم به در دوختن و انتظار.... اشک تنها مرهم دلمون بود ... یه روز این انتظار هم به آخر رسید .. همه خوشحال بودیم اما نمی دونستیم که تازه اول جاده ی بدبختی هستیم ...... نمی تونم حال مادرم رو درک کنم .. وقتی یه نیم نگاهی به زندگی مادرم میندازم با خودم میگم چقدر صبوری تو ! درد و غم روزگار چه زود پیرت کرد .. چقدر شکستی مامان !....

خیلی سخته که کسی پرپر شدن عزیزانش رو جلو چشماش ببینه .....

دلم گرفته ... از این دردا .. از این ادما... هیچکی از هیچکی خبر نداره ...

کی تحمل داره اشک عزیزانش رو ببینه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی سخته که تو جمع باشی و در تنهایی بسوزی !

اما سخت تر از همه اینا  اینه که بهترین و صمیمی ترین دوستانت در کنارت باشن و محرم دل نداشته باشی !

نمی دونم از کی باید گله کرد .... گله از خانواده که با مشکلاتش دارم از دست میرم ؟ گله از سرنوشت ؟ گله از بازی روزگار که منو تا کجاها که نکشونده ؟ گله از تنهایی که منو به محمد رسوند ؟ گله از محمد که باعث شد یه بار دیگه بشکنم و باز هم برگردم به گذشته ؟؟؟؟ گله از کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گله از خدا که داره سلامتیمو ازم میگیره ؟؟ سلامتی روحی و جسمی!  گله از اطرافیانم که نمی ذارن آرامش داشته باشم ؟

 از همه گله دارم ! از این آدمای بی وفا که باعث میشن اسم روزگارو بذاریم نامرد .. از اونی که بجز زندگی خودش زندگی ما رو هم خراب کرد .. از این زندگی پر از تشویش و اضطرابم گله دارم..

خمیده ام از بار سنگین این زندگی .. اعتراف میکنم که دیگه باختم و امیدی ندارم

دیگه بریدم ! خسته شدم از زندگی ....... همش گله، همش فکر ، همش گریه .....

همش حرفای تکراری ! همش ناراحتی ، غم ، غصه ....

پس آرامش کجای این زندگی جا داره ؟؟؟؟؟؟؟

روزهای خوش زندگیم کی میرسن ؟؟؟؟ خسته شدم از روزای تکراری ........

 

 

من آن گم کرده امیدم

که در فصل خزان عمر

گل های سفید باغ امیدش شده پرپر

مرا دیگر بهاری نیست

خزان هم با چه امیدی به سویم بال بگشاید

و من با دامن خالی

کدامین گل

کدامین سبزه

بر راهش بیفشانم

زمستان سیاه و سرد

تنها نوگل باغ امیدم را به یغما برد

 

 

خداحافظ ( بدون شرح)

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:4 توسط هستی| |

سلاااااااااااااام

بازم من اومدم

خوفین ؟؟؟؟؟؟؟ دلم برای نت و دوستان تنگ شده بود

اول از سفر 4 روزه براتون بگم که خیلی خوش گذشت .. چون بیلیت زنجان تموم شده بود با قطار تبریز رفته بودیم ..با تبریزیا همسفر بودیم .. چه آدمای خوبی ان این تبریزیا .. عاشق لهجه ی شیرینشونم .. از فسقلی تا پیراشون همگی ترکی حرف میزدن .. نمی دونستم تا این حد رو ترک بودنشون تعصب داشته باشن .  

رفتنی 2 نفر مشهدی تو کوپه ما بودن .. نامزد بودن .. اول ما یعنی منو آجیم بالا بودیم ولی بعد به آجیم گفتم بریم پایین که اونا نتونن راحت باشن .. رفتیم پایین نشستیم روبه روشون ، یه کمی معذب شدن بیچاره ها .. دستمو گذاشته بودم زیر چونه ام و زل زده بودم بهشون (دقیقا مث فیلم سینمایی نگاشون میکردم ).. میخواستم یه ذره اذیتشون کنم .. پسره زاهدانی بود .. ولی خیلی مشکوک میزد .. به نامزدش یه چی گفت و بعد دوتاشون خیره شدن به من .. پسره بهم می گفت تو خیلی شبیه یکی از آشنامونی (هه هه .. خدا کنه آشناشون که من شبیه اونم خوگشل باشه)

وقتی رسیدیم شب شده بود .. اول رفتیم مهمانسرامونو یافیدیم ..متاسفانه یه کمی مهمانسرامون از حرم دور بود .. به خاطر همین خیلی خسته می شدیم ..

صبح زود رفتیم حرم .. خدارو شکر که تو کیفم وسایل آرایش نداشتم وگرنه ضایع می شدم .. آخه وقتی میرفتم داخل حرم کیفامونو میگشتن .. 

وای چه عطری داشت حرم .. این بو ، بوی آرامشه مطلقه .. چشم که افتاد به ضریح امام به اندازه تمام دلتنگیام گریه کردم .. زیارت نامه خوندم ولی نتونستم برم جلوتر .. خیلی شلوغ بود ..

 بعد رفتیم تو صحن انقلاب یه کمی نشستیم که صدای الله اکبر یه جمعیت زیاد به گوشم خورد .. واااااااای یه نفر مرده بود .. فشارم افتاد .. (از مرده خیلی می ترسم .. هم از مرده هم از مرگ) .. خدا جونم من هنوز نمیخوام بمیرما .. زندگیمو با اینکه خیلی پستی و بلندی داره خیلی دوس دارم ..

به اصرار زیاد من همگی با اتوبوس برگشتیم مهمانسرا .. یه زنه پیشم وایساده بود که همش منو نگاه می کرد .. هر وقت نگاه میکردم بهش میدیدم بازم داره نگام میکنه ..فک کنم اول روش نمیشد بهم بگه ولی آخرش بهم گفت که دخترم موهاتو بذار تو ، نامحرم ببینه خیلی گناه میوفته پای گردنتا ..... منم واسه اینکه دلش نشکنه به حرفش گوش دادم .. آجیمم که همش بهم میخندید .. شاید که اونم یاده سفر اصفهانمون افتاده بود و شاید هم به قیافه من میخندید ..  نمی دونم چرا از این همه آدم روی زمین همه می خوان منو نهی از منکر کنن .. دقیقا همیشه همین طوره .. یه سری هم تو اصفهان یه پیره زنه بهم گفت که دخترم موهاتو بذار تو .. اون موقع هم یه لحظه گذاشتم تو بهد که از کنارش رد شدم بازم درستش کردم .. آخه باحجابی بهم نمیاد اصلا ..  

اه اه .. اصلا از محیط بازار رضا خوشم نیومد .. چه بی فرهنگ بودن .. پیش پدر و مادرمون بودیما ولی هزارو یک تیکه شنیدیم .. عجباااااااا .. ولی خود مشهدیا خیلی خون گرمو مهربونن

جلوی در ورودی حرم وایساده بودیمو منتظره مامانم بودم که یه استرالیایی اومد پیشمون .. از فارسی فقط سلام کردنو بلد بود .. یه کمی حرف زد و گفت که اونجایی زندگی میکنم که کانگروهای زیادی داره .. من که چیزی نمی فهمیدم ولی آجیم برام ترجمه میکرد .. بعد هم از دوتاییمون یه عکس گرفت .. شوهرش خیلی باحال بود .. باهامون شوخی میکرد .. ولی حیف که یادمون رفت ازشون بپرسیم که مسلمون بودن یا نه..

برگشتنی هم خیلی زود رفته بودیم ایستگاه راه آهن .. یکی دو ساعت منتظر موندیم .. منو آجیم باهم نشسته بودیم .. چن تا پسر لوس هم رو به رومون بودن .. از بیکاری همدیگه رو نظاره می کردیم ..  از رو نمی رفتن .. منم واسه اینکه کم نیارم با آجیم مسخره شون می کردمو می خندیدم .. آجیمم که حوصله نداشت و خوابش میومد .. یه کمی هم اونجا شیطنت کردم .. از طریق بلوتوث برام متن میفرستادن .. بچه قزوین بودن .. اونا هم تو قطار ما بودن .. وقتی فهمیدم از اون قزوینیای اصیله دیگه رو ندادم .. بعدشم فرار کردمو دیگه ندیدمشون

موقع برگشت هم تو گوپه مون با یه دختره هم صحبت شدم که بدبخت تر از من بود .. می گفت که قراره سال بعد با نامزدم واسه دوره دکترا بریم کانادا .. بهش گفتم چه زوج خوشبختی هستین ، همیشه درکنار هم ، دوتاتونم در یه سطح .... اینا رو که گفتم گریه اش گرفت و گفت که آواز دهل از دور خوش است ! بعد هم بعد هم داستان غم انگیز زندگیشو برام تعریف کرد

چه راسته که میگن هیچ کس تو این دنیا بی درد و غم نیست حتی اونی که فک می کنیم خیلی خوشبخته ..

پ.ن : در کل خوش گذشت ولی من زیاد از مسافرتک های خانوادگی خوشم نمیاد .. مسافرت فقط مجردی ! هیچ وقت سفر یه هفته به جنوب از یادم نمیره .. خیلی خیلی خیلی خوش گذشت بهم .. یه سری هم تنهایی رفته بودم اصفهان پیش آجیم ، اونم خوش گذشت مخصوصا تو راه ..... الهی پسرا کوفتشون بشه هر جایی که مجردی میرن ..

پ.ن : میخواستم بگم که پستای بعدیم شاید غمگین باشه .... الانم یه کمی فضای خونمون دلگیره .. نمی تونم حرف دلم رو به کسی بزنم .. ولی الان به اونی که می دونم خیلی دلش گرفته می گم که : میخوام به اندازه همه بدیایی که بهت کردیم برات خوب باشم ! شاید اینطور زندگی کردن هم امتحانی بوده برامون .. دیگه نمی دونم چی باید بگم .. خدا بهت صبر بده !

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 13:44 توسط هستی| |

سلام

میخواستم از غم و غصه هام بنویسم که گفتم بی خیال بابا ، غم و غصه که فرار نمی کنه همیشه کنارم هست .. پست غمگین بمونه واسه بعد

اول بگم که جمعه میخوایم بریم ددر .. میخوایم باروبندیلو ببندیمو بریم پیش امام رضا . میخوام از ته دل از امام رضا بخوام که همه مریضا شفا پیدا کنن من هم با اونا ..

میخوام از اونجا یه چادر عرب بخرم واسه خودم که هر وخ عشقم کشید سر کنم یعنی هر وخ که بعضی از دوستای خل و چلم پیشم نباشن (آخه یکی دو تا از بچه ها بهم میگن چادر سر کردنی شبیه کولی ها میشی ، البته خواهرمم میگه)... همیشه دوست داشتم که مثل اون خواهر بسیجیا چادر سر کنم اما چه کنم که به مدل قیافه ما با حجاب بودن نیومده !

بعد هم بگم که ورشکسته شدیم ! این ماه آجیم یک و پونصد واریز کرده واسه پایان نامه اش ، منو داداشمم باهم 400 تومن .. احتمالا از این به بعد باید نون خشک بخوریم تو خونه .. بیچاره بابام ! جیباشو خالی کردیم.. با بابام جلسه ای گذاشتیم که قرار شد آجیمو بندازیمش بیرون یا همون شوهرش بدیم آخه خرجش خیلی بالا کشیده (شاید بیشترش به خاطره اینه که جدا زندگی میکنه)

استاد ادبیاتمون خیلی ماهه.. از تهران میاد .. سر کلاسش فقط جنگ و جدله بین دخترا و پسرا .. ولی در کل به من خیلی خوش میگذره چون از کل کل خوشم میاد .. پسرامونم به قول استادمون همیشه تو بوفه میشینن تا تسلط کامل به جو کلاس داشته باشن .....

میخواستم از حقیقت تلخ زندگیم بنویسم ولی حوصله نوشتن نداشتم .. پست غمگینم رو بعد از مسافرتک مینویسم.. شاید آخرین پستم باشه

پ.ن : اونجا دعا میکنم که همه دوستان به هر چه که میخوان برسن ..

پ.ن : نازنین جون ممنونم که همیشه راهنماییم میکنی .. یه جورایی گیر کرده بودم تو دوراهه .. حالا خیالم راحت تر شد ..

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 14:7 توسط هستی| |

سلام به بروبچ

این روزا نمی دونم چطور میشه که همه چیز دست به دست هم می دن که من پیش همه ضایع بشم

یه بارخیلی بد تو دانشگاه ضایع شدم که آبروم رفت .. خیلی بد شد برام .. ای کاش الی جلو دهنمو می گرفت که حرف نزنم . خیلی بد شد ! ( دیگه روم نمیشه اینو بگم که چطوری ضایع شدم )

با مادرم خونه ننه جونم بودیم که دیدم برای اولین بار دایی جان داره کار میکنه تو خونه .. بهش گفتم آفرین ، داری آموزش می بینی که آینده سر خوب کار نکردن با همسر خنگولت دعوات نشه و کتک نخوری ؟؟؟؟ ..... (یکی نیس به من بگه تو که این داییتو میشناسی ، میدونی که بی جواب نمیذاره پس واسه چی بی خودی فک میزنی که ضایع بشی اونم پیش کی ؟ پسر خاله !) .. متوجه نشدم یه حرفی زدم که هم میشد معنی بدی ازش برداشت کرد و هم خوب .. عجب صوتی بدی دادم .. پیش پسرخالم دایی اون حرفمو ورد زبونش کرد دیگه ول کنم نبود .. شده بودم لبو ، سرخ سرخ .. آخرش پسر خالم دید که داییم ول کن نیس و منم دارم از خجالت میمیرم پاشد رفت بیرون . ( خیلی هم خجالتی نیستما .. قرمزی رو لپامم به خاطر رژ گونه بوده نه خجالت)

دیروز عصری با دوستم (بازم الی جون) رفتیم ددر .. از بیکاری گفتم بیا بریم کافی نت ببینیم چه خبره .. یه سری اطلاعات از چندتا سایت گرفتم که در مورد تجارت آنلاین بود گفتم شاید به درد آجیم بخوره تو پایان نامه اش .. فلاپیو انداختم که اطلاعاتو بریزم توش که باز نکرد .. گفتم بیخیال ، خواستم فلاپیو در بیارم که گیر کرده بود .. با قیافه مظلومانه رفتیم پیش پسر فشنی گفتم که ..... یارو  بعد از یه ربع اومد بهم گفت الان نمیتونم کیسو باز کنم بمونه فردا بیا فلاپیتو ببر .. منم گفتم اصلا راه نداره چون چندتا عکس شخصی توش دارم .. پسره یه لبخندی زد بعد هم با پررویی گفت میخواستی نندازیش تو کیس .. اینجا بود که یاد مرمر افتادم که گفت اگه جایی با لبخند رفتی و کارت راه نیوفتاد قات که بزنی درست میشه .. البته من قات زدن بلد نیستم .. به الی گفتم زبون بریز فلاپیمو بگیر .. اولش گفت به من چه ولی بعدش که وعده یه چیزیو بهش دادم قبول کرد و رفت فلاپیمو گرفت . الی هم بهم گفت خیلی خنگی ، واسه چی به پسره گفتی عکس شخصی توش دارم ؟ به خاطر دیدن عکس هم که شده نمی خواست فلاپیتو بده ....... اه اه دیگه اون کافی نت نمی رم ، پسره خیلی لوسه

اینم از این ضایع بازیای چند روز .. الان هم به اجبار دارم میرم بانک واسه پول واریز کردن به چک بابام .. خیلی از کارای بانکی بدم میاد ، آخه هیچی بلد نیستم ! خدا به خیر بگذرونه که اونجا ضایع نشم .. بابام بهم گفت برو یاد می گیری که موقع واریز شهریه ات هم لازمت میشه ... چطوری باید شماره بگیرمو وایسم تو نوبت ؟ ؟؟؟ اشکال نداره .. ببینم اگه اونجا برادر بسیجی پیدا کردم ازش می پرسم..

پ.ن : بچه ها برام دعا کنین که زود تر حالم خوب بشه .. دارم زجر می کشم .. نمی دونم باید از کی کمک بخوام اما... توکل بر خدا

*** دیروز صبح این پستو می خواستم بذارم که بعد از یک دقیقه کانکت شدن خود به خود دیس کانکت شد، کارت اینترنتم تموم شد .. هه هه ، رفتم بانک .. چه باحال بود .. دکمه رو زدم یه شماره اومد بعد فیش گرفتم پرش کردم و اومدم نشستم رو صندلی انتظار .. خیلی روز باحالی داشتم امروز .. آخه تو بانک یه زنه تهرانی نشسته بود پیشم .. همش می گفت پسرم مدیرعامل فلان شرکته ، دخترم دکتره عروسم فلان جا رئیسه خودمم بازنشسته ام .. با کلافگی به حرفاش شایدم چاخانش گوش می دادم که گفت یه پسرم مجرده و رئیسه فلان شرکته .. اینو که شنیدم یکمی لبخند زدم بعد هم خودمو بهش نزدیک تر کردم .. ازم پرسید دانشجویی .. منم گفتم بــــــــــــــله ! دانشجوی رشته هوشبری قزوینم (دروغو داشتی!.. آخه اگه راستشو می گفتم خیلی ضایع بود ) .. گفتش حلقه ی نامزدیته تو دستت ؟ گفتم نه بابا شوور کجا بود .. خندید گفت پس شیطونی که ، حتما دوست پسرت بهت داده .. گفتم نه بابا از سنگ پول درمیاد اما از پسرای این دوره زمونه نه .. بعد هم گفتم نشون کرده ی پسر داییمم (هه هه پسرداییم هنوز به دنیا نیومده ولی اسمشو میذارن محمدمتین ).. کلی فک زدم بیچاره سرش درد گرفت ..  خدا ببخشه که انقد بهش دروغ گفتم (از مدل دروغای خودش).. ولی حیف شد مادرشوور خوبی میشد برام .. نزدیک یه ساعت باهم حرف زدیم بعد هم که کم مونده بود شماره من برسه بهش گفتم یه چیزی بپرسم راستشو میگین ؟ گفت بگو.. گفتم شما اصالتا خوزستانی هستین ؟ با صدای بلند خندید و گفت فکر کردی من دروغ میگم ؟ بعد هم گفت من نه ولی فک کنم ریشه شما از یه جایی به خوزستانیا وصل میشه

پست پایینی رو هم اگه حوصله داشتین بخونین

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 10:51 توسط هستی| |


Design By : Night Skin